السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
182
سيره معصومان ( فارسي )
غزوهء بنى قريظه اين غزوه در ماه ذىقعدهء سال پنجم هجرى به وقوع پيوست . دانستيد كه يهوديانى كه در نواحى مدينه بودند به سه تيره تقسيم مىشدند : بنى نضير ، بنى قينقاع و بنى قريظه . همچنين دانستيد كه ميان اين يهوديان و پيغمبر ( ص ) عهد و پيمانى برقرار بود . نخستين يهوديانى كه پيمان خود را زير پا نهادند بنى قينقاع بودند كه پيامبر ( ص ) هم آنها را به اذرعات كوچ داد . سپس بنى قريظه دستور پيغمبر را ( در تبعيد ايشان به اذرعات ) زير پا نهادند و برخى از آنها به خيبر كوچ كردند كه حيى بن اخطب جزو اين گروه بود . همچنين عدهاى ديگر به شام نقل مكان كردند . حيى در روز خندق پيش بنى قريظه آمد و تا زمانى كه آنها پيمان خود را زير پا نهادند ، با آنها بود . چون ظهر ، همان پگاهى كه رسول خدا ( ص ) بازگشت به بلال دستور داد ، او در ميان مردم بانگ برآورد : هر كه شنوا و فرمانبردار است نماز عصر را جز در بنى قريظه نخواند . آن حضرت ( ص ) عبد اللّه بن ام مكتوم را به جانشينى خويش گماشت . محمد بن اسحاق گويد : ابو اسحاق بن يسار از معبد بن كعب بن مالك انصارى برايم نقل كرد كه گفت : رسول خدا ( ص ) ، على بن ابى طالب را با رايت خويش پيش فرستاد . مردم براى گرفتن رايت شتاب مىكردند . ابن سعد گويد : پيغمبر ( ص ) على را خواند و لوا را به دو سپرد . در ارشاد شيخ مفيد آمده است : رسول خدا ( ص ) على را به همراه سى تن از افراد قبيلهء خزرج به سوى بنى قريظه روانه كرد . على بدين مأموريت رهسپار شد تا نزديك قلعهها رسيد و در آنجا سخن زشتى را نسبت به رسول خدا ( ص ) شنيد . پس بازگشت تا اين كه پيامبر ( ص ) را در ميانهء راه ديدار كرد و گفت : رسول خدا ! نبايد به اين خبيثها نزديك شوى ؟ رسول خدا پرسيد : چرا ؟ ! فكر مىكنم از آنها دربارهء من سخن ناروايى شنيدهاى . على گفت : آرى . پيامبر فرمود : اگر مرا ديده بودند چنين سخنى نمىگفتند . در روايت ديگرى آمده است : آنها را واگذار كه به زودى خداوند بر ايشان چيرگى مىآورد . شيخ مفيد گويد : على گفت : به راه خود رفتم تا نزديك ديوارهايشان رسيدم . آنها بر من اشراف داشتند . همين كه مرا ديدند يكى از آنها بانگ برآورد : قاتل عمرو به سوى شما آمد . و يكى ديگر از آنها گفت : قاتل عمرو رو به سوى شما آورد . برخى از آنها نيز بر سر برخى ديگر فرياد مىزدند و همين سخن را مىگفتند و خداوند در دلهايشان ترس و هراس انداخت تا اين كه رايت را در پاى دژ استوار ساختم . بنى قريظه با سران خويش و در حالى كه به رسول خدا ( ص ) دشنام مىگفتند به سوى من آمدند . چون ناسزاگويى آنها را به رسول خدا شنيدم ، گوش دادن به آنها را ناخوش داشتم و اقدام به بازگشت به سوى آن حضرت كردم . ناگهان پيامبر ( ص ) آشكار شد و دشنامگويى ايشان را شنيد و آنگاه خطاب به آنها بانگ برآورد : « يا اخوة القردة و الخنازير . » ( اى برادران ميمونها و خوكها ) ما اگر در محل قومى فرود آييم ، پگاه بيمدادهشدگان چه بد خواهد بود ! آنها گفتند : ابو القاسم ! تو